ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
39
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
را كه ايشان به آن راضى شدهاند ناخوش مدار و آنچه را پذيرفتهاند رد مكن كه ما تعيين خليفه را به شورايى از ميان مسلمانان واگذار خواهيم كرد . » سعد بن ابى وقاص براى او چنين نوشت : « اما بعد ، عمر فقط كسانى از قريش را عضو شورى قرار داد كه هر يك شايسته خلافت بودند و هيچيك از ما براى خلافت از ديگرى شايستهتر نبود مگر اينكه در موردش جملگى موافقت كنيم . البته آنچه كه در ما وجود دارد در على هم موجود است و حال آنكه فضايلى كه در او وجود دارد در ما نيست . وانگهى اين كارى است كه من آغازش را خوش نمى داشتم تا چه رسد به پايانش ، اما طلحه و زبير اگر در خانههاى خود اقامت مى كردند براى ايشان بهتر بود و خداوند آنچه را كه ام المومنين انجام داد بيامرزد . و السّلام . » نامهء معاويه براى محمد بن مسلمه چنين بود : « اما بعد ، من اين نامه را براى تو نمى نويسم كه اميدى به بيعت كردن تو داشته باشم ، ولى مى خواهم به تو تذكر دهم كه از چه نعمتى محروم شدى و در چه شك و ترديدى افتادى . تو كه شجاع و سواركار انصار و پشتيبان مهاجران هستى مدعى شدهاى كه پيامبر ( ص ) به تو فرمانى دادهاند كه فقط بايد همان گونه رفتار كنى و مى گويى ايشان ترا از جنگ كردن با « اهل قبله » نهى كردهاند . آيا نمى بايست اهل قبله را از جنگ كردن با يكديگر باز مى داشتى و حال آنكه بر تو واجب بود كه آنچه را پيامبر ( ص ) خوش نمى داشتهاند براى ايشان خوش نداشته باشى . مگر تو عثمان و كسانى را كه در خانه بودند مسلمان نمى دانستى اما قوم تو از فرمان خداوند سرپيچى كردند و عثمان را يارى ندادند و خداوند از ايشان و تو درباره آنچه اتفاق افتاده است روز قيامت خواهد پرسيد . و السّلام . » محمد بن مسلمه در پاسخ او چنين نوشت . « اما بعد ، همانا كسانى كه فرمانى از پيامبر ( ص ) نشنيده بودند و آنچه در دست من است در دست نداشتند از اين كار كنارهگيرى كردند و پيامبر ( ص ) به آنچه كه اتفاق افتاد پيش از آنكه واقع شود مرا آگاه كردهاند و چون چنان شد شمشير خود را شكستم و در خانهام نشستم و در قبال دين انديشه و راى را متهم كردم كه براى من هيچ معروفى كه به آن فرمان دهم و هيچ منكرى كه از آن نهى كنم روشن نبود . اما تو ،